گل سرخی که بوی گند میداد

داشت روسریشو اتو میکرد که صدای زنگ تلفن بلند شد.اتو رو گذاشت روی میز و با خودش گفت:"اه! این دیگه کیه ؟الان چه وقت زنگ زدنه آخه؟" از اون دسته آدما نبود که بتونه بیخیال زنگ تلفن بشه وقتی حوصله یا وقتشو نداره که جواب بده.درست سر زنگ چهارم بود که گوشی رو برداشت."بله؟" صدایی نیومد.اینبار بلندتر و البته با کمی خشونت"بفرمایید".صدا گفت:"سلام تمنا".صدا رو شناخت.صدا از زمین بلندش کرد و پرتش کرد به هشت سال پیش.پرت شدن به گذشته درد داره.دردش گرفت اونقدر که نتونست گوشی رو نگه داره و گذاشتش سر جاش.حال آدمی رو داشت که توی بازی مارپله درست وقتی چندتا خونه بیشتر تا پایان نداره مار نیشش زده و پرتش کرده پایین.آدما کلی رنج میکشن که ثانیه ها و روزهای زندگی بگذره که دور بشن از لحظه های تلخ زندگیشون از لحظه هایی که بوی گند میدن بعد یه دفعه درست وقتی که هیچ ردی از اون گذشته ی کوفتی نمونده همون بوی گند میزنه توی دماغشون.همه اون روزها اومد جلوی چشماش مثل یه فیلم.با کلوزآپ بازیگرا شروع شد.خودش.ایرج.مادرش.پدرش.عکس نفر آخر روی دیوار روبروش بود با یه روبان سیاه گوشه قاب عکس.چشماشو بست.حالا فقط صداها رو میشنید.صدای مردونه ی ایرج"دوستت دارم تمنا". صدای مردونه ی پدر"توی چشماش نجابت نیست بابا".صدای خنده ی بی پروای مادر"زندگی توی انگلیس باید خیلی رویایی باشه".دوباره چشماشو باز کرد.اینبار صحنه جشن تولدشو دید.تولد ۲۵ سالگی.مادر تو اون لباس مشکی نیمه لخت داره میرقصه و ایرج سر تا پا هوس نگاهش میکنه و پدر از پنجره زل زده به خیابون و سیگار دود میکنه.چشماش میسوزه و دوباره بسته میشه.بازم صداها راحتش نمیذارن. صدای بلند شدن هواپیمایی که تهران رو به مقصد لندن ترک میکنه با دو مسافری که براش آشنا هستن.صدای همهمه آدمای توی خونه و گریه ها و نفرین های عمه.صدای هم اتاقیش که فکر میکنه سوسکه.صدای دکترش که میگه زندگی قشنگی هم داره.صدای جیغ خودش وقتی جنازه ی پدرشو توی حموم خونه دید.حالا دیگه صداها و تصویرها درهم شده.سرش به دوران افتاده.با دستش میگرده دنبال قوطی قرصهاش.پیداش میکنه و یکی میخوره.

چند دقیقه گذشته و آروم شده.دوباره زنگ تلفن.گوشی رو بر میداره."الو؟" صدا حرف نمیزنه.گریه میکنه.وسط گریه هاش میگه"دارم میمیرم تمنا".گوشی رو میذاره.با خودش میگه"مرگ چه شکلی میاد سراغت مادر؟"

 

قرار

وقتی قرار نیست از تو بنویسم

                     دست به چه کارم

وقتی قرار نیست با تو حرف بزنم

                     زبان به چه کارم

وقتی قرار نیست تو را نگاه کنم

                    چشم به چه کارم

وقتی قرار نیست با تو همراه شوم

                    پا به چه کارم

وقتی قرار است تو نباشی

                  دنیا به چه کارم............!

 

پی نوشت:من هیچیم به هیچیم نمیاد!

                 

     

در باب نومزدونگ دخترخاله جان

پس فردا قرار است مراسم نامزدی دخترخاله جانمان باشد.دیشب از باب تعارفات همیشگی و به جاآوردن رسم ادب زنگیدم منزل خاله جان که اگر کاری هست اینجانب در خدمتم و از این حرفها که دختر خاله جان شروع کرد به ارائه توضیحات مفصلی درباره اقدامات روزهای اخیر خود و نامزد گرامیشان.صحبت به مرکب(به فتح میم و کاف) عروس و داماد کشیده شد و دخترخاله جان فرمودند که برای این منظور یک عدد اتومبیل اجاره فرموده اند و من گفتم تا آنجا که من میدانم پدر داماد جان دو مرکب در منزل دارند و از آنجا که یک مرکب هم میتواند خانواده ی دامادجان را به مراسم برساند چه دلیل داشت که خرج اضافه بتراشید که دخترخاله جان گفت چون ما مرکب سفید و از نوع کوپه میخواستیم و درضمن خرجش خیلی هم زیاد نیست!! و ادامه داد که پدر گرامی داماد جان ده دوازده میلیونی کنار گذاشته اند برای خرج و مخارج نامزدی!!! و من ساده لوح گفتم :دخترخاله جان مگر مخارج نامزدی را خانواده عروس نمیدهند؟نکند دارید سر دامادجان کلاه میگذارید؟دختر خاله جان بخندید و گفت این مبلغ از برای هزینه های جانبی میباشد و اصل هزینه ها را شوهرخاله جانمان(پدر دخترخاله جان) پرداخت خواهد کرد!! هنوز در فکر هزینه های جانبی بودم که دخترخاله جان شروع کرد به سفارش که حتماْ باید به آرایشگاه بروی و بدهی موهایت را شینیون کنند که در چشم فامیلهای داماد سربلند شوم و من هم قول دادم که نزد مشاطه بروم حتماْ!

پس از فراغت از گفت و شنودی طولانی با دخترخاله جان زنگیدم آرایشگاه که وقتی معین کنند برایمان.خانم مشاطه فرمودند جمعه ساعت ۹ صبح اینجا باشید و من زدم زیر خنده که اشتباه متوجه شدید من عروس نیستم بلکه دخترخاله جان عروسم.مشاطه جان با لحن یک انسان عاقل در مواجهه با یک سفیه افاضات فرمودند که ما کارمان حساب و کتاب دارد جانم و از این سلمانیهای الکی نیستیم که کارها را سمبل کنیم و همان که گفتم اگر میخواهید ۹ صبح اینجا باشید. ما هم که ترسیدیم مشاطه عصبانی شده و وقتی که داده را پس بگیرد و من و دختر خاله جانم سربلند نشویم جلوی فامیلهای داماد چشمی گفتیم و ختم به خیرش کردیم.فقط یادم باشد بگویم جوری درستمان نکند که با آنجلینا جولی عزیز اشتباهم بگیرند زیرا که حوصله عکس و امضا ندارم.

 

پی نوشت: یه سری به وبلاگ ترانه علیدوستی که لینک کردمش بزنید.

بلند بالا

مرا نگاه کن بلندبالا!

بلند بالا!

مرا نگاه کن که سر برآورده ام

و روی نوک پاهایم ایستاده ام

رویم را به سویت گرفته ام

که درگیر چشمانم شوی

چشمانی که تار است

که تاریش از ضعف بینایی نیست

از ضعف دل است

که دلم ضعیف شده و رنجور

و میشکند به هر تلنگری و هر آهی

تماشایم کن!

در چشمانم چه میبینی؟

نا امیدی از عمق چشمانم راه افتاده است

به سطح که برسد سرازیر میشود

تو راهش را ببند

من از پسش بر نمی آیم

لرزش لبهایم

تو را از کدامین زلزله باخبر میکند؟

میدانم که خبر داری

تو اگر بخواهی

اگر بخواهی

برمیگردانی

     همه امید از دست رفته ام را

تو که بلند بالایی

    و برای دیدنت باید روی نوک پا ایستاد!

مهر

گفتم: بابا خوش به حالت!

گفت:واسه چی؟

گفتم: به ۲ دلیل.اول چون داری میری مدرسه .دوم چون رنگ لباس مدرسه ات سورمه ای یا طوسی یا مشکی نیست. سبزه اونم از از اون سبزای خوش رنگ.

خندید و گفت: آخه این چیزا هم خوش به حالت گفتن داره!!!!!!!!!!

گفتم:داره به خدا.بذار هم سن من بشی خودت میفهمی دلتنگی اول مهر یعنی چی.تازه تو که سال اول مدرسه لباس صورتی پوشیدی و بقیه ۴ سال دبستان آبی آسمانی و حالا هم که راهنمایی هستی سبز معلومه که نمیگیری من چی میگم.

                               *********************************

از مهر ۸۲ که دیگه به جای مدرسه رفتم دانشگاه تا حالا یعنی مهر۸۹ که دیگه دانشگاهم نمیرم هر سال اول مهر دلم میگیره.یه جورایی حسودیم میشه به همه بچه هایی  که با کیف روی دوش یا توی دست میرن مدرسه.

و خاطرات.........خاطرات مدرسه.دوستای مدرسه.زنگای تفریح مدرسه.راه مدرسه همه دوباره زنده میشه و شروع میکنه توی ذهنم بالا و پایین پریدن.مرور همین خاطره ها باعث میشه یه وقتایی لبخند بزنم و یه وقتایی لبمو بگزم و یه وقتایی هم پقی بزنم زیر خنده و انقدر بخندم که اشک توی چشمام جمع بشه.دلم میخواد بدونم الان بچه های گروه سرود دبستانم که من تکخونش بودم کجان؟چه میکنن؟با خودم میگم فکر کن لیلا ازدواج کرده باشه و مادر شده باشه.از فکر خودم خنده ام میگیره.

یه چندتایی عکس دارم از دوران دبستان و همون گروه سرود.نگاهشون میکنم و با خودم میگم کاش لباسای ماهم صورتی یا آبی بود اونوقت چقدر این عکسا قشنگتر میشد !

 

پی نوشت:یار دبستانی من        با من و همراه منی

دختر کبریت (فال) فروش

- بالا رفتیم دوغ بود قصه ما دروغ بود.پایین اومدیم ماست بود قصه ما راست بود.

-نه خاله.اشتباه گفتی.بالا رفتیم ماست بود قصه ما راست بود پایین اومدیم دوغ بود قصه ما دروغ بود.

-آخه خاله جون قصه مون راست بود.این یکی راست راست بود.اصلاْ همه قصه ها راستند.

-همه قصه ها؟حتی دیو و دلبر؟

-آره عزیزم.همه قصه ها یه روزی یه جایی اتفاق افتادند.الان درست منظورمو نمیفهمی.بزرگ که بشی خیلی از این قصه ها را میبینی.

-یعنی بزرگ که بشم دختر کبریت فروش و میبینم؟

-از پنجره ماشین بیرون و نگاه کن!اوناهاش!میبینیش؟

-آره ولی اون که کبریت دستش نیست.

-بعضی هاشون به جای کبریت فال دارن.فال میدونی چیه عزیز دلم؟

-مگه خیلی زیادن که میگی بعضی هاشون؟

-آره خیلی زیادن.

-خاله آخر قصه همشون میرن پیش خدا؟

-ههممون آخر قصه میریم پیش خدا.

-ما که دختر کبریت فروش نیستیم.

-مشکل همینه خاله ما آدما بعضی وقتا یادمون میره که فقط دختر کبریت فروش نیست که آخر قصه میره پیش خدا.ته قصه ما هم همون جاست اما ................

بودن یا نبودن

قواعد زندگی چقدر درستند؟تا کجا باید چسبید به این قواعد؟میگن پایبند بودن به این قواعد و مناسبات یعنی درست زندگی کردن.نمیدونم منظورشون چیه از درست زندگی کردن؟فایده درست زندگی کردن چیه وقتی خوشحال نیستی؟اگر یه روزی این درست بودن و نبودن مقابل خوشحال بودن و نبودن قرار بگیره کدوم راه رو باید انتخاب کرد؟پس تکلیف رضایت از زندگی چی میشه؟تن دادن به قواعد یعنی دور دلتو خط بکش.من نمیتونم دور دلم خط بکشم.اصلاْ نمیخوام خط بکشم.کی گفته همه باید مثل هم زندگی کنن؟

دختری هست که میخواد با پسری زندگی کنه که عاشقشه.عشقی که عمیقه و ریشه در آشنایی دور و دراز داره.دختر مطمئنه که این پسر همدل ترین و همفکر ترین و همراه ترین مرد برای اونه.تا اینجای قضیه همه دارن میگن به به چی از این بهتر؟دختر سه سال از پسر بزرگتره.همه اخماشون میره تو هم.قاعده میگه اشتباهه.دختر از قضاوت مردم میترسه.پسر از نگاه مردم میترسه.دختر از تمسخر مردم میترسه.پسر از حرف مردم میترسه.

قواعد زندگی خیلی جاها درستند اما حکم خدا که نیستن.میشه بعضی جاها ندیدشون بگیریم و بذاریم احساسمون هوایی بخوره.کاش اینقدر زندگی رو سخت نمیکردیم برای هم.

 

پی نوشت:خیلی بی انصافیه که مجبوریم به خاطر سه سال زودتر بدنیا اومدن من از هم بگذریم!

               -آره خیلی بی انصافیه

 

به باد رفت؛ به بادش دادند

دیرم شده بود.داشتم تند و تند از پله های اداره میرفتم بالا که سر و کله یه آدم مزاحم پیدا شد.از اون آدما که وقتی سر راهت سبز میشه به خودت میگی:تو کیفم مسکن دارم یا نه؟البته من قبل از این یه سوال دیگه از خودم میپرسم.با خودم میگم:از صبح که از خونه اومدی بیرون تا حالا چه کار بدی کردی که کیفرش شده دیدن قیافه نحس این آدم.خلاصه با اون صدای نخراشیده اش یه جوری که همه همکارا بشنون گفت:دیر کردی.۱۰ دقیقه دیر کردی.بعدم با صدای بلند خندید و گفت:من الان نقش دستگاه کارت ساعت و دارم.تو دلم گفتم:دستگاه بیچاره!گفت: ببینم نکنه تو هم ...........با بیمیلی و بدون این که حتی نگاهش کنم گفتم: منم چی؟ گفت: بهت که نمیاد اهل شب زنده داری باشی هان؟ چقدر بدم میاد از آدمایی که دنبال کشف اعتقادات دیگرانند.در حالیکه داشتم سعی میکردم خودمو کنترل کنم و با آرامش جوابشو بدم گفتم:پست جدیدتون مبارک.با تعجب گفت: چی؟ من؟پست جدید؟ گفتم: بعله دیگه بعد از ماه رمضون منتظر شیرینی هستیم.گفت:چیه که خودم خبر ندارم؟ گفتم: ای بابا همین گزینش و تفتیش عقاید و میگم دیگه.قیافه اش شبیه یکی از عروسکای دختر خواهرم شد.نمیگم کدوم عروسک که نگید چقدر بی تربیتی! ولی خب این جور فکرا که دست خود آدم نیست.ذهن آدم ناخودآگاه شباهت ها رو کشف میکنه و تازه کلی کیف میکنه از این همه سرعت عمل تو پیدا کردن نقاط مشترک.انگار فکرمو خوند یا شایدم لبخندی که به خاطر کشف شباهت روی صورتم نشسته بود لوم داد چون خودش و جمع و جور کرد و گفت:دست به تیکه انداختنتم که خوبه.دیگه واقعاْ حوصله اش و نداشتم.گفتم:اگه اجازه بدید بریم حقوق امروز و حلالش کنیم هان؟ با غیظ گفت: بفرمایید.رفتم توی اتاقم و نشستم پشت میزم و با خودم فکر کردم که چرا این روزا روزه گرفتن و احیا و شب زنده داری و حتی نماز خوندن جای تعجب داره؟!چه بلایی سر ایمانمون اومده که چشمامون گرد میشه و دهنمون وا میمونه اگه ببینیم یه جوون روزه گرفته یا شب قدر بیدار مونده و قرآن خونده و دعا کرده!؟البته من خوب میدونم رگ و ریشه این دلزدگی از دین کجاست.دین ما دقیقاْ از جاهایی به باد رفت که دلیل اصلی بودنشون حفظ دین بود.مثل زنگ قرآن و پرورشی تو مدرسه .مثل نمازخونه مدرسه .مثل مسجد محله و سخنرانان مثلاْ عالمش.مثل واحد فرهنگی دانشگاه.مثل رسانه ملی!!!!!!!!!!!!!!!!

مثل تعمید

دیدن یه دوست قدیمی تو خیابون واسه حال این روزای من مثل اینه که تو یه روز داغ ۴۰ درجه که داری از تشنگی و گرما جان به جان آفرین تسلیم میکنی یک نفر از روبرو بیاد و یه لیوان بزرگ -از اونا که توش آب زرشک میدن- آب خنک بهت بده.با اینکه این روزا فکر میکنم چشمام ضعیف شده از دور شناختمش.خودش بود.اصلاْ مگه میشه راه رفتنشو دیده باشی و نتونی تشخیص بدی که خودشه.تا حالا هیچ آدمی رو ندیدم که به بی قیدی و بی خیالی اون را بره.انگار وقتی داره راه میره میگه:من به همه اون چیزایی که شما بهش اهمیت میدین میخندم.به هم که رسیدیم و چشم تو چشم که شدیم چشماشو ریز کرد و با صدای بلند داد زد:نه! این تو نیستی.راست میگم دقیقاْ همینو گفت.نه سلامی نه چیزی صاف زل زد تو چشمام و گفت:نه! این تو نیستی.پریدم تو بغلش و بغل گوشش گفتم: پس کیم؟ هولم داد عقب و گفت: نمیدونم اما بهناز که نیستی.گفتم: باز خل شدی. یعنی انقدر عوض شدم؟ یه چرخی دورم زد و کوله پشتیشو از این شونه به اون شونه سر داد و گفت:نچ.همون که گفتم اصلاْ بهناز نیستی.گفتم:ولی تو خودتی فقط یه کم غلظت خل بازیات بیشتر شده.گفت:منو بیخیال.چشات کو؟یه جوری گفت چشات کو؟ که باورم شد به جای چشمام دو تا سوراخ سیاه و عمیق روی صورتمه.گفت:چه بلایی سرت اومده؟مریضی چیزی هستی؟منظورم روح و روانته.خندیدم و گفتم:مریض خودتی.گفت:مطمئنی نیستی؟ شک کردم.بودم یا نبودم؟گفت: نه مریض نیستی.آدم وقتی بی عار میشه چشاش گم میشه.بی عار شدی؟ گفتم: دیگه حوصله دیدن ندارم.بیخیال شدم.گفت: یادته؟کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل مکن.اینارو من از تو یاد گرفتم.چیه؟ تو هم از اونایی هستی که خوب حرف میزنن و بد عمل میکنن؟ولی اینجوری نبودی.نباش.اون میگفت و من میشنیدم.چه خوبه بعضی وقتا یک نفر پیدا بشه و با تازیانه بیفته به جون روحت.دردش حالتو خوب میکنه.مثل تعمید برای رستگاری.

خودت بگو

دیشب که خبر و شنیدم زدم زیر خنده.از اون خنده ها که بهش میگن خنده ی عصبی.خبرگو با کلی هیجان گفت:علی کریمی اخراج شد.بعدشم یک آقایی که اسمش مدیره اومد رو خط تلفن و با صدایی که آرامش یک انسان حق به جانب ازش میبارید خیلی راحت و بدون کمترین احساس گناهی از روزه خواری در ملا عام گفت.بعد از اون هم رسانه ی ملی!!!!!!!! در اقدامی خداپسندانه و برای روشن نمودن هرچه بیشتر اذهان عمومی و تکمیل پروژه ی بی آبرو کردن معترضین که مدتی است در صدر برنامه کاریش میباشد (همون شفاف سازی منظورمه) طی یک گزارش از تمامی بدی های این بازیکن مطرود پرده برداشت.من نه طرفدار استیل آذینم نه علی کریمی ولی حالم بد شد بعد از این خبر.حالم بد شد چون باورم نمیشه به این راحتی آبرو ببریم.باورم نمیشه ادعای مسلمونیمون گوش عالمو کر بکنه بعد یادمون بره امام اولمون گفته آبروی مسلمون حرمت داره.البته من خوب میدونم این حرفا بهونه است واسه کنار گذاشتن معترض.این که یک نفر موقع تمرین تیمش و بین هم تیمی های خودش آب بخوره ملا عام هست یا نه؟ و یا اینکه اصلاْ طرف عذری داشته برای روزه خواری یا نه؟و سوالاتی از این دست رو من نمیتونم و نمیخوام جواب بدم فقط یه چیزی رو میخوام بگم جرات داشته باشیم و بگیم آقای کریمی چون اعتراض کردی به خیلی چیزهایی که اصولا نه به تو مربوطه نه به هیچ احد دیگه ای اخراجی.این کج سلیقگی هاتونو نذارید به پای دین.تا کی قراره به اسم دین سر بزنیم؟آقای مدیر مطمئن باش فردای قیامت(البته اگه بهش ایمان داری)به خاطر روزه خواری علی کریمی یقه تورو نمیگیرن اما به خاطر آبرو ریختن .............خودت بگو میگیرن یا نمیگیرن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟