گل سرخی که بوی گند میداد
چند دقیقه گذشته و آروم شده.دوباره زنگ تلفن.گوشی رو بر میداره."الو؟" صدا حرف نمیزنه.گریه میکنه.وسط گریه هاش میگه"دارم میمیرم تمنا".گوشی رو میذاره.با خودش میگه"مرگ چه شکلی میاد سراغت مادر؟"
چند دقیقه گذشته و آروم شده.دوباره زنگ تلفن.گوشی رو بر میداره."الو؟" صدا حرف نمیزنه.گریه میکنه.وسط گریه هاش میگه"دارم میمیرم تمنا".گوشی رو میذاره.با خودش میگه"مرگ چه شکلی میاد سراغت مادر؟"
دست به چه کارم
وقتی قرار نیست با تو حرف بزنم
زبان به چه کارم
وقتی قرار نیست تو را نگاه کنم
چشم به چه کارم
وقتی قرار نیست با تو همراه شوم
پا به چه کارم
وقتی قرار است تو نباشی
دنیا به چه کارم............!
پی نوشت:من هیچیم به هیچیم نمیاد!
پس از فراغت از گفت و شنودی طولانی با دخترخاله جان زنگیدم آرایشگاه که وقتی معین کنند برایمان.خانم مشاطه فرمودند جمعه ساعت ۹ صبح اینجا باشید و من زدم زیر خنده که اشتباه متوجه شدید من عروس نیستم بلکه دخترخاله جان عروسم.مشاطه جان با لحن یک انسان عاقل در مواجهه با یک سفیه افاضات فرمودند که ما کارمان حساب و کتاب دارد جانم و از این سلمانیهای الکی نیستیم که کارها را سمبل کنیم و همان که گفتم اگر میخواهید ۹ صبح اینجا باشید. ما هم که ترسیدیم مشاطه عصبانی شده و وقتی که داده را پس بگیرد و من و دختر خاله جانم سربلند نشویم جلوی فامیلهای داماد چشمی گفتیم و ختم به خیرش کردیم.فقط یادم باشد بگویم جوری درستمان نکند که با آنجلینا جولی عزیز اشتباهم بگیرند زیرا که حوصله عکس و امضا ندارم.
پی نوشت: یه سری به وبلاگ ترانه علیدوستی که لینک کردمش بزنید.
بلند بالا!
مرا نگاه کن که سر برآورده ام
و روی نوک پاهایم ایستاده ام
رویم را به سویت گرفته ام
که درگیر چشمانم شوی
چشمانی که تار است
که تاریش از ضعف بینایی نیست
از ضعف دل است
که دلم ضعیف شده و رنجور
و میشکند به هر تلنگری و هر آهی
تماشایم کن!
در چشمانم چه میبینی؟
نا امیدی از عمق چشمانم راه افتاده است
به سطح که برسد سرازیر میشود
تو راهش را ببند
من از پسش بر نمی آیم
لرزش لبهایم
تو را از کدامین زلزله باخبر میکند؟
میدانم که خبر داری
تو اگر بخواهی
اگر بخواهی
برمیگردانی
همه امید از دست رفته ام را
تو که بلند بالایی
و برای دیدنت باید روی نوک پا ایستاد!
گفت:واسه چی؟
گفتم: به ۲ دلیل.اول چون داری میری مدرسه .دوم چون رنگ لباس مدرسه ات سورمه ای یا طوسی یا مشکی نیست. سبزه اونم از از اون سبزای خوش رنگ.
خندید و گفت: آخه این چیزا هم خوش به حالت گفتن داره!!!!!!!!!!
گفتم:داره به خدا.بذار هم سن من بشی خودت میفهمی دلتنگی اول مهر یعنی چی.تازه تو که سال اول مدرسه لباس صورتی پوشیدی و بقیه ۴ سال دبستان آبی آسمانی و حالا هم که راهنمایی هستی سبز معلومه که نمیگیری من چی میگم.
*********************************
از مهر ۸۲ که دیگه به جای مدرسه رفتم دانشگاه تا حالا یعنی مهر۸۹ که دیگه دانشگاهم نمیرم هر سال اول مهر دلم میگیره.یه جورایی حسودیم میشه به همه بچه هایی که با کیف روی دوش یا توی دست میرن مدرسه.
و خاطرات.........خاطرات مدرسه.دوستای مدرسه.زنگای تفریح مدرسه.راه مدرسه همه دوباره زنده میشه و شروع میکنه توی ذهنم بالا و پایین پریدن.مرور همین خاطره ها باعث میشه یه وقتایی لبخند بزنم و یه وقتایی لبمو بگزم و یه وقتایی هم پقی بزنم زیر خنده و انقدر بخندم که اشک توی چشمام جمع بشه.دلم میخواد بدونم الان بچه های گروه سرود دبستانم که من تکخونش بودم کجان؟چه میکنن؟با خودم میگم فکر کن لیلا ازدواج کرده باشه و مادر شده باشه.از فکر خودم خنده ام میگیره.
یه چندتایی عکس دارم از دوران دبستان و همون گروه سرود.نگاهشون میکنم و با خودم میگم کاش لباسای ماهم صورتی یا آبی بود اونوقت چقدر این عکسا قشنگتر میشد !
پی نوشت:یار دبستانی من با من و همراه منی
-نه خاله.اشتباه گفتی.بالا رفتیم ماست بود قصه ما راست بود پایین اومدیم دوغ بود قصه ما دروغ بود.
-آخه خاله جون قصه مون راست بود.این یکی راست راست بود.اصلاْ همه قصه ها راستند.
-همه قصه ها؟حتی دیو و دلبر؟
-آره عزیزم.همه قصه ها یه روزی یه جایی اتفاق افتادند.الان درست منظورمو نمیفهمی.بزرگ که بشی خیلی از این قصه ها را میبینی.
-یعنی بزرگ که بشم دختر کبریت فروش و میبینم؟
-از پنجره ماشین بیرون و نگاه کن!اوناهاش!میبینیش؟
-آره ولی اون که کبریت دستش نیست.
-بعضی هاشون به جای کبریت فال دارن.فال میدونی چیه عزیز دلم؟
-مگه خیلی زیادن که میگی بعضی هاشون؟
-آره خیلی زیادن.
-خاله آخر قصه همشون میرن پیش خدا؟
-ههممون آخر قصه میریم پیش خدا.
-ما که دختر کبریت فروش نیستیم.
-مشکل همینه خاله ما آدما بعضی وقتا یادمون میره که فقط دختر کبریت فروش نیست که آخر قصه میره پیش خدا.ته قصه ما هم همون جاست اما ................
دختری هست که میخواد با پسری زندگی کنه که عاشقشه.عشقی که عمیقه و ریشه در آشنایی دور و دراز داره.دختر مطمئنه که این پسر همدل ترین و همفکر ترین و همراه ترین مرد برای اونه.تا اینجای قضیه همه دارن میگن به به چی از این بهتر؟دختر سه سال از پسر بزرگتره.همه اخماشون میره تو هم.قاعده میگه اشتباهه.دختر از قضاوت مردم میترسه.پسر از نگاه مردم میترسه.دختر از تمسخر مردم میترسه.پسر از حرف مردم میترسه.
قواعد زندگی خیلی جاها درستند اما حکم خدا که نیستن.میشه بعضی جاها ندیدشون بگیریم و بذاریم احساسمون هوایی بخوره.کاش اینقدر زندگی رو سخت نمیکردیم برای هم.
پی نوشت:خیلی بی انصافیه که مجبوریم به خاطر سه سال زودتر بدنیا اومدن من از هم بگذریم!
-آره خیلی بی انصافیه