من و کافه ام(1)

زل زده بود به فنجون قهوه روی میزش.دلم میخواست بدونم الان ذهنش داره کجا قدم میزنه.اونجایی که ذهنش رفته انگار هواش سرده چون چشماش یخ زده است.نیم ساعتی میشه که قهوه روی میزشه.با خودم میگم حتما سرد شده بهتره ازش بپرسم میخواد عوضش کنم یا نه؟ اما میترسم برم جلو و از دنیاش بکشمش بیرون.میترسم دلخور بشه و دیگه اینطرفا پیداش نشه.دفعه سومه که میاد اینجا.تو وجودش یه چیزی هست که باعث میشه وقتی اینجاست شاعرانگیم تحریک بشه.آدمایی که این خاصیت و داشته باشن خیلی کمند.در واقع بیشتر آدمایی که میشناسم برعکسن.فکر کنم خدا موقع خلق اینجور آدمها-منظورم آدمهای محرک شاعرانگیست- با خودش شعر میخونده.یه فنجون قهوه میریزم و میرم سمت میزش.فنجون و میذارم روی میز و دستم میره سمت فنجون قهوه ی قبلی که درست نیمه راه منصرف میشه و برمیگرده عقب.داشتم برمیگشتم که شنیدم گفت"ممنون".برگشتم نگاهش کردم.لبخند زد.لبخندش سرد نبود برعکس چشماش.لبخند زدم.این یعنی ارتباط.قهوه اش رو خورد و بلند شد و اومد پولش و حساب کنه.داشت از تو کیفش پول در میاورد که گفت"کار جالبی داری دختر کافه چی".گفتم"این رویای منه". گفت"مراقب رویاهات باش.نذار زندگی خط خطی کنه رویاهاتو".رفت.قشنگ راه میرفت.مثل بقیه مردم راه نمیرفت.دنبالش رفتم تا بیشتر راه رفتنش و تماشا کنم.اونقدر پشت شیشه نگاه کردم تا ناپدید شد.برگشتم پشت میز که دیدم یه عکس روی زمین افتاده.باید از کیفش افتاده باشه.یه عکس قدیمی بود.یه عکس دسته جمعی از چند تا دختر و پسر جوون بالرین که معلوم بود ایرانی نیستن.اما نه یکیشون ایرانی بود.چهره اش آشنا بود.خودش بود با همون چشمها.اما حالا موهاش رنگ برف بود نه شب.حالا میتونم حدس بزنم وقتی خیره میشه به فنجون قهوه ذهنش کجا میره............

برای نجیب ترین و زیباترین زن دنیا

چشماش دیگه نه آبیه نه درشت.قرمز شده و پف کرده.جلوی موهاش که از مقنعه زده بیرون سفید شده مثل موهای پیرزن های هفتادساله اما فقط سی و یک سالشه.یک مادر ۳۱ ساله شاغل.دستهای سردش توی دستمه و به حرفها و گریه هاش گوش میدم.گریه ام نمیاد یعنی اونقدر فریاد توی گلوم جمع شده که بسته راه گریه یا حتی آه کشیدن رو. وقتی که دیگه نه اشکی واسه ریختن باقی میمونه نه نایی واسه حرف زدن میفهمم باید تنهاش بذارم که .......بغلش میکنم و میگم دنیا اینجوری نمیمونه و میام بیرون از اتاقش.حالا نشستم پشت میزم و میخوام همه فریادمو توی وبلاگم بنویسم.

طرف فریادم تویی.آره خود تو که بهت میگن "آقا" میگن"مرد".یادته وقتی میخواستی ازدواج کنی دنبال دختر کارمند میگشتی که توی خرج و مخارج زندگی کمکت کنه؟یادته یا نه؟ یادته وقتی رفتی خواستگاری انگشت گذاشتی روی نجابت و سادگی دختر خانم کارمند و هی بالا و پایین و سبک و سنگینش کردی که خدای ناکرده جائیش نلنگه و از این بابت کم و کسری نداشته باشه؟آخه تو مردی و غیرت داری.یادته چپ رفتی و راست اومدی و از برخوردش با همکارای مردش پرسیدی و کیف کردی که عجب دختر سنگین و نجیب و ساده ای پیدا کردی؟ همه اینا رو یادته؟؟؟؟؟

حالا ده سال از اون روزها میگذره.چی شده؟ زمونه عوض شده؟آره خب شده ولی تو دیگه خیلی عوضی شدی آقا!!! از یکسال پیش که ماشین مدل بالا خریدی اونم با وامی که زنت از اداره گرفته بود عوضی شدی. چشم و دلت رفت دنبال زن بلوند خوش نقش و نگار کنار خیابون که با بوق اول سوار ماشینت شد.همه زندگیت شد اون زن و مهمونیهاش. ۶ ماه که گذشت دیدی معتاد شدی هم به هرزگی هم به شیشه.ولت کرد چون پول نداشتی خرجش کنی.دوباره برگشتی خونه اما دیگه نه پدر بودی نه شوهر.

اینبار هم مثل همیشه اونی که مقصره تو نیستی همه حتی خودت با کمال وقاحت مقصر اصلی رو زن میدونید.میگی زنیت نداشت.عشوه گری و لوندی بلد نبود.ساده بود.امروزی نبود و.............. اخه آقای با غیرت این خود تو نبودی که میگفتی ساده برو و ساده بیا؟! اگه قرار بود زن تو هم مثل اون زیبای بلوند کنار خیابون لوندی بلد باشه پس اون نجابت مورد نظرت برای ازدواج چی میشد؟

یکبار در تمام عمرت مرد باش و هوسبازی خودت رو ننداز گردن سادگی زنت.توقع داشتی زنی که نصف روزش رو توی اداره ای کار میکنه که مجبورش کردن چادر سرش کنه(امثال تو) وقتی میاد خونه و از کار آشپزی فارغ میشه تبدیل بشه به یکی از اونایی که توی مهمونی باهاشون خوش بودی؟ که تو کیف کنی و راضی باشی و چشمت نره دنبال خانم کنار خیابون؟؟ نه! به همه شرافت و نجابت زنت قسم میخورم که اگه حتی همه اینها اتفاق میفتاد بازم تو و امثال تو همون آشغالهایی که هستید میموندید که من حیفم میاد اسم آدم روی شما بذارم چه برسه به مرد.................

 

پی نوشت:زن وجودم در عذابه..........خیلی........خیلی