اینجا یعنی بهشت

زندگی مثل ناظم تنومند دبستانم وایساده جلوم.با دو تا دستش میزنه تخت سینه ام که اینجا چه غلطی میکنی؟درست مثل همون ناظم که وقتی توی راه پله های منتهی به پشت بوم مدرسه منو دید که دارم درس میخونم فریاد کشید که اینجا چه غلطی میکنی؟خواستم براش بگم که اونجا راحتتر میتونم درس بخونم و اونجا حالم بهتره اما ترسیدم و نگفتم و سرمو انداختم پایین و برگشتم توی کلاس.بچه تر از اون بودم که بفهمم پیدا کردن دوباره جایی برای آرامش سخت ترین کار دنیاست.اینبار اما اونی که یقه ام رو گرفته خود زندگیه.میگه اینجا جای تو نیست.میگه حق نداری اینجا بمونی.میگه کی بهت اجازه داده بود بپیچی تو این کوچه زندگی؟میگه قانون داره هرچیزی.میگه کور بودی و ندیدی تابلوی ورود ممنوع سر کوچه رو؟میگه نظم رو امثال تو بهم میزنن دیگه.میگه برگرد و برو.همه این حرفا رو میزنه هرروز از زبون یکی و یا از نگاه یکی دیگه.اما من اینبار وایسادم و میخوام حرفمو بزنم.حالا دیگه خوب فهمیدم که آرامش و عشق و رضایت خیلی کم پیش میاد که کنار هم قرار بگیرن.خوب میدونم اگه پیچیدی توی یکی از کوچه های زندگی و دیدی اونجا یه آدمی هست که زندگی رو برات بهشت کرده اما از فریاد زندگی ترسیدی و برگشتی احمق ترین آدم دنیایی.من حاضر نیستم اسمم بره تو لیست احمق های دنیا.من به اراده خودم نپیچیدم تو فرعی.داشتم مستقیم راهمو میرفتم اما سر این کوچه یه عطر آشنایی مستم کرد.دلم رفت سمت کوچه و دیگه هیچ چیزی به اراده من پیش نرفت.حالا این کوچه برام امن ترین جای زندگیه.میگی این با قواعدت جور نیست خوب نباشه.میگی این یعنی ناهماهنگی بابا به خدا بعضی وقتها ناهماهنگی هم قشنگه.من برنمیگردم.فقط و فقط وقتی راهمو میگیرم و میرم که خود خدا-دقت کن-خود خدا بیاد پایین و بهم بگه موندن من باعث میشه بهشت اون کوچه تبدیل بشه به جهنم.اونوقت برمیگردم چون این زندگی به اندازه ی کافی کوچه های جهنمی داره...................

فالت بگیرم!

ای امان از این "ن" عزیز.بابا ولم کن.دست از سرم بردار.نمیام.نمیخوام.نیم ساعت عین دارکوب روی مغز من نوک زده که بیا بریم فال بگیریم.میگه :یه پسری هست توی فلان قسمت شهر که فال قهوه میگیره بیا و ببین!میگه :تازه این که چیزی نیست فال طاروتش حرف نداره.میگم: طاروت دیگه چه کوفتیه؟میگه :تو هم که انگار از پشت کوه اومدی بابا!میگه :طاروت یه سری کارته که روش نقاشی داره.میگه: دفعه ی قبل که رفتم اسم تمام دوست پسرامو گفت.میگم :خوب میومدی من واست میگفتم اسمشونو.۳تا که بیشتر نیستن.پولشم میدادی به من.راه دوری نمیرفت به خدا.میخوام پول جمع کنم ارشد بخونم.میخنده و میگه: ای بدبخت!همه زندگیت شده مسخره بازی.بیا بریم اینجا ببین عاقبتت چی میشه.میگم :اگه سوالای کنکور ارشد و میدونه میام وگرنه من پول اضافی ندارم که چهل هزار تومان ناقابل بدم به آقا اسم بهم بگه.بهش میگم: یعنی روی اون کارتا نوشته عاقبتم چی میشه؟میگه: نخیر ننوشته ولی اون آقا با استفاده از نیروی خاصی که داره از روی تصویرا بهت میگه در آینده چی میشه؟میگم: یعنی میگه رئیس جمهور دور بعدی کیه؟میگه :وای از دست تو.آخه به تو چه کیه؟تو فکر زندگی خودت باش.میخندم و میگم: جون هرکی دوست داری بیخیال من شو.من میام اونجا میزنم زیر خنده یا سوالای نامربوط میپرسم بد میشه.پسره هر دوتامونو میندازه بیرون.خلاصه به هر جون کندنی بود از دستش خلاص شدم.ولی هنوزم تو فکرم.این دوست عزیزتر از جان ما خدای ناکرده بیسواد نیست.تازه شاغلم هست.نمیدونم چه بلایی سر اون دو سیر مغزش اومده که بند کرده به فال و رمالی.هرماه کلی از حقوقش و میده بابت شنیدن مزخرف.هرچی بهش میگم بابا تو اگه مزخرف شنیدن و وعده وعید دوست داری همین رسانه ملی خودمون از همه بهتره تو گوشش نمیره که نمیره.بهش میگم اینم یه جور شرکه.میگه باز ملا شدی.این روزها خیلی ها رو میبینم که افتادن تو دام این اعتیاد لعنتی.با هیچ حرفی هم نمیشه سر عقل آوردشون.چه حرفای متجددانه بزنیم چه حرفای مذهبی.به قول معروف نرود میخ آهنین در سنگ.