بلند بالا
مرا نگاه کن بلندبالا!
بلند بالا!
مرا نگاه کن که سر برآورده ام
و روی نوک پاهایم ایستاده ام
رویم را به سویت گرفته ام
که درگیر چشمانم شوی
چشمانی که تار است
که تاریش از ضعف بینایی نیست
از ضعف دل است
که دلم ضعیف شده و رنجور
و میشکند به هر تلنگری و هر آهی
تماشایم کن!
در چشمانم چه میبینی؟
نا امیدی از عمق چشمانم راه افتاده است
به سطح که برسد سرازیر میشود
تو راهش را ببند
من از پسش بر نمی آیم
لرزش لبهایم
تو را از کدامین زلزله باخبر میکند؟
میدانم که خبر داری
تو اگر بخواهی
اگر بخواهی
برمیگردانی
همه امید از دست رفته ام را
تو که بلند بالایی
و برای دیدنت باید روی نوک پا ایستاد!
+ نوشته شده در شنبه سوم مهر ۱۳۸۹ ساعت 11:20 توسط بهناز
|