ما آزموده ایم در این شهر.............

راستش دیگه علاقه ای به وبلاگ نویسی ندارم.این مدت که تعطیلات نوروز بود در واقع فرصت خوبی بود برای ترک کردن! دلیل که زیاد داره این بی علاقگی اما من الان دلم نمیخواد در موردش چیزی بنویسم.یه چندتا سوژه توی ذهنمه که دوست دارم روشون کار کنم و فیلمنامه بنویسم.وب نویسی یک تجربه بود که شاید یه روزی دوباره بهش علاقه مند بشم اما حالا با این وضعی که تقریباْ اکثر وبلاگهای دوستانم فیلتر شده علاقه ای به ادامه ندارم.به دوستان خوبم سر میزنم اما اینجا دیگه تعطیله.

او مرد من است

دوست داشتن بعضی آدمها خوبست.بعضی آدمها معنی مورد محبت قرار گرفتن را میفهمند.بعضی آدمها از ابراز عشق پشیمانت نمیکنند.از اعتراف عشق به بعضی آدمها احساس حقارت که ابدا بلکه احساس سربلندی میکنی. بعضی آدمها ارزش رفتار عاشقانه ات را میفهمند.او از همان بعضی آدمهاست.از همان ها که فلسفه عشق را خوب میداند.از همان هاست که اگر حتی چند ساعت زیر باران فقط به خاطر تلفنی حرف زدن با او خیس شوی احساس باخت نمیکنی. احساس بد خدشه دار شدن غرور به تو دست نمیدهد اگر به او اس ام اس بزنی که دلت میخواهد قبل از سفر ببینی اش چون چند روز بعد با یک دعوت عاشقانه غرور یک شاهزاده را به تو هدیه میدهد.او معنی همه دلتنگی هایت را خوب میفهمد.برد و باخت برایت بی معنی میشود وقتی با او عشق را بازی میکنی.او بلد است رد همه مهربانی هایت را بگیرد تا به قلبت برسد و با دو کلمه یا حتی یک نگاه آنجا را بیش از پیش مالک شود.او از آن دسته مردهاست که مرد است به معنای واقعی کلمه.که مردانگی اش در خش صدایش نیست و در لطافت احساسش و قدرشناسی کلامش موج میزند.او مرد من است.

آتش به جان

به گردن میگیرم قصاص این گناه مشترک را

 

تو فرشته تر ازآنی که گناهکار بخوانندت

 

بگذار این آتش به جان در آغوشت آرام بگیرد

 

یقین دارم شعله ای سوزاننده تر برای به آتش کشیدنم پیدا نمیشود

 

تو دلواپس سوختن بالهایم نباش

 

این رسم همه پروانه های عاشق است..........

 

من آدم متوسطی هستم

نمیدونم آدم وقتی میخواد حال خودشو بگیره باید از کجا شروع کنه! خب بهتره از همون بچگی شروع کنم از دبستانم و همکلاسیهام.یادمه کلاس پنجم که بودم با سه تا از دوستای کلاس اول دوباره همکلاس شده بودم.راستش توقع داشتم از دیدن من خوشحال بشن و تحویلم بگیرن اما نه اینجوری نشد.اذیتم نمیکردند اما ازم دوری میکردند.حالا که خوب فکر میکنم میبینم خودمم نمیخواستم زیاد باهاشون قاطی بشم.دوستای صمیمی من همیشه بچه های درس نخون و شیطون کلاس بودن.من درسم خیلی خوب بود خیلی بهتر از بقیه بچه های مدرسه.مسئول تمام جشن های مدرسه من بودم.تنها تکخون گروه سرود و تواشیح مدرسه بودم . انتخاب اول برای دکلمه ها چون سبک خودم رو داشتم.نمایشنامه مینوشتم درست وقتی ده یازده ساله بودم و کارگردانی و طراحی لباس و همه چیز با خودم بود.کلاس چهارم که بودم شدم شهردار مدرسه و دیگه حسابی معروف شده بودم.اما بچه ها یه جور خاصی نگاهم میکردند.انگار من از یه سیاره ی دیگه اومده بودم.اینها رو نگفتم که از خودم تعریف کرده باشم این حرفها شروع یه انتقاد درست و حسابیه از شخص خودم.خوب من این متفاوت بودن و در صدر قرار داشتن رو دوست داشتم و دارم.من آدم مغروری هستم اونقدر که نسبت به خیلی چیزها بیتفاوت میشم.وقتی توی المپیاد علمی منطقه نفر اول شدم.ناظم مدرسه بهم یک کیف تمام چرم هدیه داد و گفت اینجا جای تو نیست.باید بری مدرسه نمونه.اما من که میدونستم توی مدرسه نمونه دیگه نفر اول نیستم و خیلی ها مثل من هستند و حتی بهتر از من ترسیدم.من آدم ترسویی هستم.غرور من اجازه نمیداد برم جایی که خیلی ها از من بهترند.به خودم میگفتم من هرجایی که باشم میتونم خودم رو بکشونم بالا.در واقع از تاثیرات محیط غافل بودم و هستم.من اهل جنگیدن برای بهتر زندگی کردن نیستم و زود قانع میشم. این هم از عوارض بیتفاوتی و غرور مفرط منه.یادمه توی دبیرستان وقتی دبیر ریاضی یک مسئله سخت و خارج از کتاب میداد اول همه حل میکردم اما حوصله اینو نداشتم که دست بلند کنم و برم پای تخته که بقیه هم بدونن من حلش کردم.برام فقط خودم مهم بودم.دبیر ریاضیم میگفت من تنها انگیزه اونم برای دادن مسائل سخت سر کلاس ولی انگار منو با میخ به میزم چسبوندن.میگفت اینجا جای تو نیست تو اینجا انگیزه پیشرفت نداری.باید جایی بری که رقابت هلت بده.اما من جایی که بودم رو دوست داشتم چون اولا همیشه تغییر در من با عدم پذیرش مواجه میشه و ثانیاْ من قرار گرفتن در محیط برتر رو نمیتونستم بپذیرم چون میترسیدم کم بیارم و غرورم مخدوش بشه.همه اینها باعث شد به هر اتفاقی تن بدم و فکر کنم بیخیال ‌٬محیط مهم نیست.مهم اینه که من خوش باشم.این اتفاق توی دانشگاه رفتن هم گریبانگیرم شد.همه متعجب بودن که من چطور به این رشته معمولی و دانشگاه معمولی تر راضی شدم.و حالا گیر افتادم توی این اداره لعنتی که در واقع هیچ نیازی به چیزهایی که من بلدم ندارند.من هیچوقت نجنگیدم برای اینکه بهتر زندگی کنم و این باعث شده آدم متوسطی باشم در زندگی برعکس پیش بینی همه دوستان و معلم های دوران مدرسه الان من آدم کاملا متوسطی هستم چون یک جور اکراه موروثی دارم از قرار گرفتن در محیط های برتر از سطح خودم.اکراهی که دامن جامعه من رو هم گرفته.غرور بیجایی که باعث شده جامعه من هم جامعه متوسطی باشه چون هیچوقت نخواسته باور کنه بهتر از خودش وجود داره و دلخوش کرده به گذشته طلایی به تاریخ پیوسته اش درست مثل من یک عضو این جامعه که به بهترین بودنم در دوران مدرسه چنگ زدم و همین باعث شده در حد متوسط باقی بمونم.تا حالا دیده بودید کسی اینجوری خودش رو بذاره گوشه رینگ و بی وقفه بزنه توی سر و صورت خودش؟!امیدوارم وقتی دوران نقاهت بعد از این زد و خورد رو گذروندم و تونستم دوباره خودم رو توی آینه نگاه کنم آدم دیگه ایی شده باشم هرچند که به عوض شدن جامعه ام کمتر امیدوارم.

من و کافه ام(2)

امروز کافه شلوغه.روز سیگاری هاست.دود سیگار کافه رو پر کرده.سیگاریها میگن دود سیگار هوس انگیزه.بعضی هاشون رو میشناسم.از مهمونای همیشگی کافه اند اما یه چندتایی هم هستند که انگار جدیدند.در کافه باز شد.یکی از همون همیشگی ها وارد شد.اما تغییر کرده انگار.آره مثل همیشه لباس نپوشیده.تازه هیچوقت بخاطر دود سیگار اخماش تو هم نمیرفت!اصلاْ چرا تنهاست؟رفت و نشست سر یکی از میزهای دو نفره.چند لحظه بعد دوباره در کافه باز شد.یکی از همون جدیدها وارد شد.به قیافه اش نمیخورد اهل کافه رفتن باشه.دستش رو جلوی صورتش توی هوا تکون داد که به همه بفهمونه از دود سیگار ناراحته.به نظرم اینکار از یه مرد خیلی بعیده.یعنی یه جورایی جلفه.رفت و نشست سر میز همون دختر که عوض شده بود.داشتم فکر میکردم اسم دختره چی بود.اما یادم نیومد شاید چون عوض شده بود اما اسم پسری که همیشه همراهش میومد رو یادمه.شاهو.اسمش جالب بود واسه همین یادمه.بار آخری که اومده بودند ۱ ماه پیش بود.معمولاْ هفته ای یکبار یا دو بار میومدند.اما یک ماهی میشد که ازشون خبری نبود و حالا دختر با یه پسر دیگه روبروی من نشسته بود.لبخند تصنعی دختره وقتی پسر اومد و سر میزش نشست دلم رو آشوب کرد.میشه آدم در عرض یکماه انقدر عوض بشه؟!مرد قبل از اینکه بشینه رو صندلی کیف چرم اصل و موبایل گرون قیمت و سوئیچ ماشینشو گذاشت روی میز.نشست روی صندلی لهستانی و پاهاشو انداخت روی هم.درست برعکس شاهو که با خنده وارد میشد و فقط یه کوله پشتی پر از نوشته با مداد و خودکار داشت و وقتی هم که مینشست پاهاشو گره میکرد دور پایه صندلی و دو تا آرنجشو میذاشت روی میز و زل میزد به دختر.به چشمهای دختره نگاه کردم.راضی نبود.شاد نبود.لبخند میزد اما.........صدای مرد رو میشنیدم که میگفت "آخه اینجا کجاست منو آوردی؟تو واقعاْ اینجا رو دوست داری؟و دختر"خب به پای رستوران هایی که شما میری نمیرسه اما بدک نیست".اه که چقدر بدم میاد از آدمهایی که یه بار میگن عاشق یه چیزی یا یه جایی یا یه کسی هستن و بعدش میگن بدک نیست.نمیدونم کیفیت زندگی رو در چی میدونن اینجور آدمها.کاش حداقل خوشحال بود.

من و کافه ام(1)

زل زده بود به فنجون قهوه روی میزش.دلم میخواست بدونم الان ذهنش داره کجا قدم میزنه.اونجایی که ذهنش رفته انگار هواش سرده چون چشماش یخ زده است.نیم ساعتی میشه که قهوه روی میزشه.با خودم میگم حتما سرد شده بهتره ازش بپرسم میخواد عوضش کنم یا نه؟ اما میترسم برم جلو و از دنیاش بکشمش بیرون.میترسم دلخور بشه و دیگه اینطرفا پیداش نشه.دفعه سومه که میاد اینجا.تو وجودش یه چیزی هست که باعث میشه وقتی اینجاست شاعرانگیم تحریک بشه.آدمایی که این خاصیت و داشته باشن خیلی کمند.در واقع بیشتر آدمایی که میشناسم برعکسن.فکر کنم خدا موقع خلق اینجور آدمها-منظورم آدمهای محرک شاعرانگیست- با خودش شعر میخونده.یه فنجون قهوه میریزم و میرم سمت میزش.فنجون و میذارم روی میز و دستم میره سمت فنجون قهوه ی قبلی که درست نیمه راه منصرف میشه و برمیگرده عقب.داشتم برمیگشتم که شنیدم گفت"ممنون".برگشتم نگاهش کردم.لبخند زد.لبخندش سرد نبود برعکس چشماش.لبخند زدم.این یعنی ارتباط.قهوه اش رو خورد و بلند شد و اومد پولش و حساب کنه.داشت از تو کیفش پول در میاورد که گفت"کار جالبی داری دختر کافه چی".گفتم"این رویای منه". گفت"مراقب رویاهات باش.نذار زندگی خط خطی کنه رویاهاتو".رفت.قشنگ راه میرفت.مثل بقیه مردم راه نمیرفت.دنبالش رفتم تا بیشتر راه رفتنش و تماشا کنم.اونقدر پشت شیشه نگاه کردم تا ناپدید شد.برگشتم پشت میز که دیدم یه عکس روی زمین افتاده.باید از کیفش افتاده باشه.یه عکس قدیمی بود.یه عکس دسته جمعی از چند تا دختر و پسر جوون بالرین که معلوم بود ایرانی نیستن.اما نه یکیشون ایرانی بود.چهره اش آشنا بود.خودش بود با همون چشمها.اما حالا موهاش رنگ برف بود نه شب.حالا میتونم حدس بزنم وقتی خیره میشه به فنجون قهوه ذهنش کجا میره............

برای نجیب ترین و زیباترین زن دنیا

چشماش دیگه نه آبیه نه درشت.قرمز شده و پف کرده.جلوی موهاش که از مقنعه زده بیرون سفید شده مثل موهای پیرزن های هفتادساله اما فقط سی و یک سالشه.یک مادر ۳۱ ساله شاغل.دستهای سردش توی دستمه و به حرفها و گریه هاش گوش میدم.گریه ام نمیاد یعنی اونقدر فریاد توی گلوم جمع شده که بسته راه گریه یا حتی آه کشیدن رو. وقتی که دیگه نه اشکی واسه ریختن باقی میمونه نه نایی واسه حرف زدن میفهمم باید تنهاش بذارم که .......بغلش میکنم و میگم دنیا اینجوری نمیمونه و میام بیرون از اتاقش.حالا نشستم پشت میزم و میخوام همه فریادمو توی وبلاگم بنویسم.

طرف فریادم تویی.آره خود تو که بهت میگن "آقا" میگن"مرد".یادته وقتی میخواستی ازدواج کنی دنبال دختر کارمند میگشتی که توی خرج و مخارج زندگی کمکت کنه؟یادته یا نه؟ یادته وقتی رفتی خواستگاری انگشت گذاشتی روی نجابت و سادگی دختر خانم کارمند و هی بالا و پایین و سبک و سنگینش کردی که خدای ناکرده جائیش نلنگه و از این بابت کم و کسری نداشته باشه؟آخه تو مردی و غیرت داری.یادته چپ رفتی و راست اومدی و از برخوردش با همکارای مردش پرسیدی و کیف کردی که عجب دختر سنگین و نجیب و ساده ای پیدا کردی؟ همه اینا رو یادته؟؟؟؟؟

حالا ده سال از اون روزها میگذره.چی شده؟ زمونه عوض شده؟آره خب شده ولی تو دیگه خیلی عوضی شدی آقا!!! از یکسال پیش که ماشین مدل بالا خریدی اونم با وامی که زنت از اداره گرفته بود عوضی شدی. چشم و دلت رفت دنبال زن بلوند خوش نقش و نگار کنار خیابون که با بوق اول سوار ماشینت شد.همه زندگیت شد اون زن و مهمونیهاش. ۶ ماه که گذشت دیدی معتاد شدی هم به هرزگی هم به شیشه.ولت کرد چون پول نداشتی خرجش کنی.دوباره برگشتی خونه اما دیگه نه پدر بودی نه شوهر.

اینبار هم مثل همیشه اونی که مقصره تو نیستی همه حتی خودت با کمال وقاحت مقصر اصلی رو زن میدونید.میگی زنیت نداشت.عشوه گری و لوندی بلد نبود.ساده بود.امروزی نبود و.............. اخه آقای با غیرت این خود تو نبودی که میگفتی ساده برو و ساده بیا؟! اگه قرار بود زن تو هم مثل اون زیبای بلوند کنار خیابون لوندی بلد باشه پس اون نجابت مورد نظرت برای ازدواج چی میشد؟

یکبار در تمام عمرت مرد باش و هوسبازی خودت رو ننداز گردن سادگی زنت.توقع داشتی زنی که نصف روزش رو توی اداره ای کار میکنه که مجبورش کردن چادر سرش کنه(امثال تو) وقتی میاد خونه و از کار آشپزی فارغ میشه تبدیل بشه به یکی از اونایی که توی مهمونی باهاشون خوش بودی؟ که تو کیف کنی و راضی باشی و چشمت نره دنبال خانم کنار خیابون؟؟ نه! به همه شرافت و نجابت زنت قسم میخورم که اگه حتی همه اینها اتفاق میفتاد بازم تو و امثال تو همون آشغالهایی که هستید میموندید که من حیفم میاد اسم آدم روی شما بذارم چه برسه به مرد.................

 

پی نوشت:زن وجودم در عذابه..........خیلی........خیلی

اینجا یعنی بهشت

زندگی مثل ناظم تنومند دبستانم وایساده جلوم.با دو تا دستش میزنه تخت سینه ام که اینجا چه غلطی میکنی؟درست مثل همون ناظم که وقتی توی راه پله های منتهی به پشت بوم مدرسه منو دید که دارم درس میخونم فریاد کشید که اینجا چه غلطی میکنی؟خواستم براش بگم که اونجا راحتتر میتونم درس بخونم و اونجا حالم بهتره اما ترسیدم و نگفتم و سرمو انداختم پایین و برگشتم توی کلاس.بچه تر از اون بودم که بفهمم پیدا کردن دوباره جایی برای آرامش سخت ترین کار دنیاست.اینبار اما اونی که یقه ام رو گرفته خود زندگیه.میگه اینجا جای تو نیست.میگه حق نداری اینجا بمونی.میگه کی بهت اجازه داده بود بپیچی تو این کوچه زندگی؟میگه قانون داره هرچیزی.میگه کور بودی و ندیدی تابلوی ورود ممنوع سر کوچه رو؟میگه نظم رو امثال تو بهم میزنن دیگه.میگه برگرد و برو.همه این حرفا رو میزنه هرروز از زبون یکی و یا از نگاه یکی دیگه.اما من اینبار وایسادم و میخوام حرفمو بزنم.حالا دیگه خوب فهمیدم که آرامش و عشق و رضایت خیلی کم پیش میاد که کنار هم قرار بگیرن.خوب میدونم اگه پیچیدی توی یکی از کوچه های زندگی و دیدی اونجا یه آدمی هست که زندگی رو برات بهشت کرده اما از فریاد زندگی ترسیدی و برگشتی احمق ترین آدم دنیایی.من حاضر نیستم اسمم بره تو لیست احمق های دنیا.من به اراده خودم نپیچیدم تو فرعی.داشتم مستقیم راهمو میرفتم اما سر این کوچه یه عطر آشنایی مستم کرد.دلم رفت سمت کوچه و دیگه هیچ چیزی به اراده من پیش نرفت.حالا این کوچه برام امن ترین جای زندگیه.میگی این با قواعدت جور نیست خوب نباشه.میگی این یعنی ناهماهنگی بابا به خدا بعضی وقتها ناهماهنگی هم قشنگه.من برنمیگردم.فقط و فقط وقتی راهمو میگیرم و میرم که خود خدا-دقت کن-خود خدا بیاد پایین و بهم بگه موندن من باعث میشه بهشت اون کوچه تبدیل بشه به جهنم.اونوقت برمیگردم چون این زندگی به اندازه ی کافی کوچه های جهنمی داره...................

فالت بگیرم!

ای امان از این "ن" عزیز.بابا ولم کن.دست از سرم بردار.نمیام.نمیخوام.نیم ساعت عین دارکوب روی مغز من نوک زده که بیا بریم فال بگیریم.میگه :یه پسری هست توی فلان قسمت شهر که فال قهوه میگیره بیا و ببین!میگه :تازه این که چیزی نیست فال طاروتش حرف نداره.میگم: طاروت دیگه چه کوفتیه؟میگه :تو هم که انگار از پشت کوه اومدی بابا!میگه :طاروت یه سری کارته که روش نقاشی داره.میگه: دفعه ی قبل که رفتم اسم تمام دوست پسرامو گفت.میگم :خوب میومدی من واست میگفتم اسمشونو.۳تا که بیشتر نیستن.پولشم میدادی به من.راه دوری نمیرفت به خدا.میخوام پول جمع کنم ارشد بخونم.میخنده و میگه: ای بدبخت!همه زندگیت شده مسخره بازی.بیا بریم اینجا ببین عاقبتت چی میشه.میگم :اگه سوالای کنکور ارشد و میدونه میام وگرنه من پول اضافی ندارم که چهل هزار تومان ناقابل بدم به آقا اسم بهم بگه.بهش میگم: یعنی روی اون کارتا نوشته عاقبتم چی میشه؟میگه: نخیر ننوشته ولی اون آقا با استفاده از نیروی خاصی که داره از روی تصویرا بهت میگه در آینده چی میشه؟میگم: یعنی میگه رئیس جمهور دور بعدی کیه؟میگه :وای از دست تو.آخه به تو چه کیه؟تو فکر زندگی خودت باش.میخندم و میگم: جون هرکی دوست داری بیخیال من شو.من میام اونجا میزنم زیر خنده یا سوالای نامربوط میپرسم بد میشه.پسره هر دوتامونو میندازه بیرون.خلاصه به هر جون کندنی بود از دستش خلاص شدم.ولی هنوزم تو فکرم.این دوست عزیزتر از جان ما خدای ناکرده بیسواد نیست.تازه شاغلم هست.نمیدونم چه بلایی سر اون دو سیر مغزش اومده که بند کرده به فال و رمالی.هرماه کلی از حقوقش و میده بابت شنیدن مزخرف.هرچی بهش میگم بابا تو اگه مزخرف شنیدن و وعده وعید دوست داری همین رسانه ملی خودمون از همه بهتره تو گوشش نمیره که نمیره.بهش میگم اینم یه جور شرکه.میگه باز ملا شدی.این روزها خیلی ها رو میبینم که افتادن تو دام این اعتیاد لعنتی.با هیچ حرفی هم نمیشه سر عقل آوردشون.چه حرفای متجددانه بزنیم چه حرفای مذهبی.به قول معروف نرود میخ آهنین در سنگ.

فوتبال

داشتم از سرکار میرفتم خونه.هر دو دستام تو جیب مانتوم بود و داشتم با پام یه قوطی خالی شیرکاکائو رو هی شوت میکردم که رسیدم به کوچه خودمون.سرکوچه یکی از این سطلهای بزرگ زباله که بهش میگن مکانیزه هست که با اینکه خیلی هم جادار و بزرگه ولی همیشه به ارتفاع برج اعجاب انگیز میلاد توش آشغال جمع شده.خلاصه دولا شدم که قوطی خالی شیرکاکائو که یک عزیزی نوش جان کرده بود و جهت سرگرمی امثال بنده روی زمین رها کرده بود رو بردارم و بندازم توی سطل که یک لحظه یه فکر سمج پرید و چسبید به مغزم که "شوتش کن توی کارتن خالی کنار سطل زباله".بلند شدم و کمر راست کردم و با لبخند اطرافو پاییدم و دیدم نه کسی تو بحر احوالات من نیست که اگه نشد و نرفت تو کارتن بخواد بهم بخنده.مثل خروسهای لاری موقع حمله عقب گرد کردم و در یک حرکت بینظیر سر قوطی بینوا رو کوبیدم ته کارتن.چنان از حرکت زیبای خودم به وجد اومدم که مثل افشین خان قطبی چند متری پریدم هوا.درست همون لحظه احساس ناب و بکری اومد سراغم.من استعداد فوق العاده ای در فوتبال دارم.سرخوش از پیروزی و کشف جدیدم پیچیدم توی کوچه که دیدم یه تعدادی از پسربچه های کوچه دارن فوتبال میزنن(به قول خودشون!).از قضا توپ چل تیکه ی خوبی هم داشتن که انگار فهمید من چه فوتبالیستی هستم و طرفشو شناخت که قل خورد و اومد درست جلوی پای اینجانب.صحنه رو تصور کنید که من سرمست از پیروزی خودم رو در حد لیونل مسی و کریس رونالدو میبینم و از اونطرفم بچه ها هی داد میزنن که "بشوت دیگه" بابا بشوت نترس!".با خودم گفتم"دهه اینارو! من و ترس از توپ و شوت؟! حالا نشونتون میدم".مقنعه مو درست کردم و صدامو صاف کردم که بعد از شوت که میخوان بیان و از جلو منو تماشا کنن و رمز موفقیتمو بپرسن  صدا و تصویر مناسبی داشته باشم.مجدداْ کانه خروس لاری عقب گرد کردم و با طیب خاطر چشامو بستم و شوتیدم و منتظر بودم با صدای سوت و دست بچه ها چشم باز کنم که صدای شکستن شنیدم.وای!زدم شیشه ترشی پشت پنجره آپارتمان طبقه چهارم رو شکوندم.همه ساکت شدیم.چی فکر میکردم و چی شد! از خجالت به رنگ پیراهن تیم منچستر دراومدم. رفتم جلو گفتم حالا چی میشه؟همه چشم به پنجره دوختیم ومنتظر صدای داد و بیداد و دیدن صورت همسایه عزیز بودیم.اما خبری نشد.یکی از بچه ها گفت"نیستن".وای که چقدر خوشحال شدم دلم میخواست بپرم و به خاطر این خبر خوش ببوسمش(فکر بد نکنید حدوداْ ۱۰ سالشه).یکی از بچه ها گفت"شانس آوردی خونه خودشونه".برگشتم و قاصد خوش خبر و نیگا کردم و گفتم"آره؟".خندید و گفت"آره.بیخیال خانم.خودم حلش میکنم.فقط موندم چطوری تونستی توپ و بشوتی اون بالا؟".منم که پر رو خودمو زدم به اون راه و گفتم"حالا سر یه فرصت مناسب میام به همتون یاد میدم عزیزانم".زدن زیر خنده.به پسره گفتم"به مامانم میگم یه شیشه ترشی واستون بیاره".دست از پا درازتر راهمو کشیدم که برم که یه دفعه یکیشون گفت"خیلی باحالی".یه خنده ای کردم و فهمیدم میخواسته بیشتر از این ضایع نشم.دمشون گرم.شاید تو فوتبال در حد کریس رونالدو نباشن اما تو مرام و معرفت پوز همشونو میزنن.

 

پی نوشت۱:این خاطره ی یکی از دوستام بود.من فوتبالم حرف نداره.

پی نوشت ۲:امیدوارم بازی جمعه قشنگ باشه و کیف کنیم از دیدنش(پرسپولیسم ببره).