مثل تعمید

دیدن یه دوست قدیمی تو خیابون واسه حال این روزای من مثل اینه که تو یه روز داغ ۴۰ درجه که داری از تشنگی و گرما جان به جان آفرین تسلیم میکنی یک نفر از روبرو بیاد و یه لیوان بزرگ -از اونا که توش آب زرشک میدن- آب خنک بهت بده.با اینکه این روزا فکر میکنم چشمام ضعیف شده از دور شناختمش.خودش بود.اصلاْ مگه میشه راه رفتنشو دیده باشی و نتونی تشخیص بدی که خودشه.تا حالا هیچ آدمی رو ندیدم که به بی قیدی و بی خیالی اون را بره.انگار وقتی داره راه میره میگه:من به همه اون چیزایی که شما بهش اهمیت میدین میخندم.به هم که رسیدیم و چشم تو چشم که شدیم چشماشو ریز کرد و با صدای بلند داد زد:نه! این تو نیستی.راست میگم دقیقاْ همینو گفت.نه سلامی نه چیزی صاف زل زد تو چشمام و گفت:نه! این تو نیستی.پریدم تو بغلش و بغل گوشش گفتم: پس کیم؟ هولم داد عقب و گفت: نمیدونم اما بهناز که نیستی.گفتم: باز خل شدی. یعنی انقدر عوض شدم؟ یه چرخی دورم زد و کوله پشتیشو از این شونه به اون شونه سر داد و گفت:نچ.همون که گفتم اصلاْ بهناز نیستی.گفتم:ولی تو خودتی فقط یه کم غلظت خل بازیات بیشتر شده.گفت:منو بیخیال.چشات کو؟یه جوری گفت چشات کو؟ که باورم شد به جای چشمام دو تا سوراخ سیاه و عمیق روی صورتمه.گفت:چه بلایی سرت اومده؟مریضی چیزی هستی؟منظورم روح و روانته.خندیدم و گفتم:مریض خودتی.گفت:مطمئنی نیستی؟ شک کردم.بودم یا نبودم؟گفت: نه مریض نیستی.آدم وقتی بی عار میشه چشاش گم میشه.بی عار شدی؟ گفتم: دیگه حوصله دیدن ندارم.بیخیال شدم.گفت: یادته؟کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل مکن.اینارو من از تو یاد گرفتم.چیه؟ تو هم از اونایی هستی که خوب حرف میزنن و بد عمل میکنن؟ولی اینجوری نبودی.نباش.اون میگفت و من میشنیدم.چه خوبه بعضی وقتا یک نفر پیدا بشه و با تازیانه بیفته به جون روحت.دردش حالتو خوب میکنه.مثل تعمید برای رستگاری.

خودت بگو

دیشب که خبر و شنیدم زدم زیر خنده.از اون خنده ها که بهش میگن خنده ی عصبی.خبرگو با کلی هیجان گفت:علی کریمی اخراج شد.بعدشم یک آقایی که اسمش مدیره اومد رو خط تلفن و با صدایی که آرامش یک انسان حق به جانب ازش میبارید خیلی راحت و بدون کمترین احساس گناهی از روزه خواری در ملا عام گفت.بعد از اون هم رسانه ی ملی!!!!!!!! در اقدامی خداپسندانه و برای روشن نمودن هرچه بیشتر اذهان عمومی و تکمیل پروژه ی بی آبرو کردن معترضین که مدتی است در صدر برنامه کاریش میباشد (همون شفاف سازی منظورمه) طی یک گزارش از تمامی بدی های این بازیکن مطرود پرده برداشت.من نه طرفدار استیل آذینم نه علی کریمی ولی حالم بد شد بعد از این خبر.حالم بد شد چون باورم نمیشه به این راحتی آبرو ببریم.باورم نمیشه ادعای مسلمونیمون گوش عالمو کر بکنه بعد یادمون بره امام اولمون گفته آبروی مسلمون حرمت داره.البته من خوب میدونم این حرفا بهونه است واسه کنار گذاشتن معترض.این که یک نفر موقع تمرین تیمش و بین هم تیمی های خودش آب بخوره ملا عام هست یا نه؟ و یا اینکه اصلاْ طرف عذری داشته برای روزه خواری یا نه؟و سوالاتی از این دست رو من نمیتونم و نمیخوام جواب بدم فقط یه چیزی رو میخوام بگم جرات داشته باشیم و بگیم آقای کریمی چون اعتراض کردی به خیلی چیزهایی که اصولا نه به تو مربوطه نه به هیچ احد دیگه ای اخراجی.این کج سلیقگی هاتونو نذارید به پای دین.تا کی قراره به اسم دین سر بزنیم؟آقای مدیر مطمئن باش فردای قیامت(البته اگه بهش ایمان داری)به خاطر روزه خواری علی کریمی یقه تورو نمیگیرن اما به خاطر آبرو ریختن .............خودت بگو میگیرن یا نمیگیرن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شكار و شكارچي

نشسته بودم پشت میز.یک دستم زیر چونه بود و با یه دستمم هی شکلات گلاسه ای که نمیدونم واسه چی سفارش داده بودمو هم میزدم.امروز از صبح که بیدار شدم حالم گرفته بود.الان یه مدت طولانییه که تقریباْ هر روز صبح که بیدار میشم حالم گرفته است(خودم میدونم در آستانه افسردگیم لطفاْ شما به روم نیارید).تا عصر که بخوام از اون اداره لعنتی بیام بیرون همینجوری هی اتفاقات جور واجور افتاد که باعث شد حسابی اخلاقم .........بشه.با خودم گفتم میرم کافه یه چیزی میخورم و یه کم میشینم تا آروم بشم.کم کم داشت حالم جا میومد یعنی اون افکار مزخرف کم کم داشتند گورشون و گم میکردند که یه پسر چشم سبز سفید با موهای بور اومد نشست میز روبروم.انگار از همون اول که داشت مینشست تصمیمشو گرفته بود که بره رو اعصاب من.مثل یه جغد زل زده بود به من.با اون صورت مثل مهتابیش و اون چشمای سبز ترسناک یه لبخند پت و پهن بی معنیم لینک کرده بود رو صورتش که درست و حسابی تبدیلش کرده بود به یه موجود نفرت آور.از اونایی که انقدر بی درد و عارن که فضولی تو احوالات دیگران شده سرگرمیشون.سایه نگاهش دیگه زیادی سنگین شده بود.سرمو بلند کردم و با صدای بلند گفتم کافه چی تو حالا جغد چشم سبز دیده بودی؟کافه چی که منو میشناخت گفت:تو این دنیا همه جورش هست.پسره زد زیر خنده بعدم بلند شد و اومد نشست سر میزم و گفت:هه هه ایندفعه هم چشمام کار خودشو کرد و صید و به دام انداختم.خیلی دلخور شدم.با خودم گفتم یعنی من شبیه صیدم.مثلاْ ماهی یا کبک یا خرگوش یا.........داشتم میدیدم بیشتر شبیه کدوم هستم که پسره گفت پیشی حرف نمیزنی؟ زدم زیر خنده و گفتم آخه کدوم احمقی گربه شکار میکنه؟انگار نفهمید چی میگم چون یه خنده ابلهانه تحویلم داد.دیگه داشت حالم بهم میخورد.کیفمو برداشتم و رفتم پول شکلات گلاسه رو دادم و داشتم از کافه میرفتم بیرون که دیدم باید یه جوری حالشو بگیرم.رفتم بالا سرشو گفتم:ببین شکارچی شاید با چشمات بتونی گنجشک شکار کنی اما ببر شکار کردن کار تو نیست!

نقاشی آرزوها

بچه که بودم وقتی کارتون باخانمان یا بی خانمان یا ..ولش کن اصلاْ همون پرین رو میگم.هروقت شروع میشد همین که تیتراژش و پخش میکردن غم عالم میچپید تودلم.با خودم میگفتم آخه چرا اون میتونه آویزونه قاصدک بشه ولی من نمیتونم؟ آخه این بی عدالتی نیست؟(البته اون موقع ها هنوز معنای دلنشین بی عدالتی رو نمیدونستم پس احتمالاْ چیز دیگه ای میگفتم مثلاْ نامردی) خلاصه حالم بدجوری گرفته میشد.حالا اگه حضرت شلغمم(دم لنی خداحافظ گاری کوپر گرم که این عبارتو یادم داد) میخواست حالیم کنه که بابا این انیمیشنه واقعی نیست مگه حالیم میشد؟ یه کم که بزرگتر شدم فهمیدم اینا رویاهای یکی بوده که یه زمانی مثه من بچه بوده و آرزوی آویزون شدن از قاصدک و داشته و خوب مثه من بیخیال آرزوهاش نشده .آرزوهاشو نقاشی کرده تا حداقل ثبتش کنه.من با آرزوهام چه کردم؟تو با آرزوهات چه کردی؟

بالاخره اومدم

سلام

این اولین پست منه.راستش میخوام سعی کنم بنویسم.همین