آتش به جان

به گردن میگیرم قصاص این گناه مشترک را

 

تو فرشته تر ازآنی که گناهکار بخوانندت

 

بگذار این آتش به جان در آغوشت آرام بگیرد

 

یقین دارم شعله ای سوزاننده تر برای به آتش کشیدنم پیدا نمیشود

 

تو دلواپس سوختن بالهایم نباش

 

این رسم همه پروانه های عاشق است..........

 

من آدم متوسطی هستم

نمیدونم آدم وقتی میخواد حال خودشو بگیره باید از کجا شروع کنه! خب بهتره از همون بچگی شروع کنم از دبستانم و همکلاسیهام.یادمه کلاس پنجم که بودم با سه تا از دوستای کلاس اول دوباره همکلاس شده بودم.راستش توقع داشتم از دیدن من خوشحال بشن و تحویلم بگیرن اما نه اینجوری نشد.اذیتم نمیکردند اما ازم دوری میکردند.حالا که خوب فکر میکنم میبینم خودمم نمیخواستم زیاد باهاشون قاطی بشم.دوستای صمیمی من همیشه بچه های درس نخون و شیطون کلاس بودن.من درسم خیلی خوب بود خیلی بهتر از بقیه بچه های مدرسه.مسئول تمام جشن های مدرسه من بودم.تنها تکخون گروه سرود و تواشیح مدرسه بودم . انتخاب اول برای دکلمه ها چون سبک خودم رو داشتم.نمایشنامه مینوشتم درست وقتی ده یازده ساله بودم و کارگردانی و طراحی لباس و همه چیز با خودم بود.کلاس چهارم که بودم شدم شهردار مدرسه و دیگه حسابی معروف شده بودم.اما بچه ها یه جور خاصی نگاهم میکردند.انگار من از یه سیاره ی دیگه اومده بودم.اینها رو نگفتم که از خودم تعریف کرده باشم این حرفها شروع یه انتقاد درست و حسابیه از شخص خودم.خوب من این متفاوت بودن و در صدر قرار داشتن رو دوست داشتم و دارم.من آدم مغروری هستم اونقدر که نسبت به خیلی چیزها بیتفاوت میشم.وقتی توی المپیاد علمی منطقه نفر اول شدم.ناظم مدرسه بهم یک کیف تمام چرم هدیه داد و گفت اینجا جای تو نیست.باید بری مدرسه نمونه.اما من که میدونستم توی مدرسه نمونه دیگه نفر اول نیستم و خیلی ها مثل من هستند و حتی بهتر از من ترسیدم.من آدم ترسویی هستم.غرور من اجازه نمیداد برم جایی که خیلی ها از من بهترند.به خودم میگفتم من هرجایی که باشم میتونم خودم رو بکشونم بالا.در واقع از تاثیرات محیط غافل بودم و هستم.من اهل جنگیدن برای بهتر زندگی کردن نیستم و زود قانع میشم. این هم از عوارض بیتفاوتی و غرور مفرط منه.یادمه توی دبیرستان وقتی دبیر ریاضی یک مسئله سخت و خارج از کتاب میداد اول همه حل میکردم اما حوصله اینو نداشتم که دست بلند کنم و برم پای تخته که بقیه هم بدونن من حلش کردم.برام فقط خودم مهم بودم.دبیر ریاضیم میگفت من تنها انگیزه اونم برای دادن مسائل سخت سر کلاس ولی انگار منو با میخ به میزم چسبوندن.میگفت اینجا جای تو نیست تو اینجا انگیزه پیشرفت نداری.باید جایی بری که رقابت هلت بده.اما من جایی که بودم رو دوست داشتم چون اولا همیشه تغییر در من با عدم پذیرش مواجه میشه و ثانیاْ من قرار گرفتن در محیط برتر رو نمیتونستم بپذیرم چون میترسیدم کم بیارم و غرورم مخدوش بشه.همه اینها باعث شد به هر اتفاقی تن بدم و فکر کنم بیخیال ‌٬محیط مهم نیست.مهم اینه که من خوش باشم.این اتفاق توی دانشگاه رفتن هم گریبانگیرم شد.همه متعجب بودن که من چطور به این رشته معمولی و دانشگاه معمولی تر راضی شدم.و حالا گیر افتادم توی این اداره لعنتی که در واقع هیچ نیازی به چیزهایی که من بلدم ندارند.من هیچوقت نجنگیدم برای اینکه بهتر زندگی کنم و این باعث شده آدم متوسطی باشم در زندگی برعکس پیش بینی همه دوستان و معلم های دوران مدرسه الان من آدم کاملا متوسطی هستم چون یک جور اکراه موروثی دارم از قرار گرفتن در محیط های برتر از سطح خودم.اکراهی که دامن جامعه من رو هم گرفته.غرور بیجایی که باعث شده جامعه من هم جامعه متوسطی باشه چون هیچوقت نخواسته باور کنه بهتر از خودش وجود داره و دلخوش کرده به گذشته طلایی به تاریخ پیوسته اش درست مثل من یک عضو این جامعه که به بهترین بودنم در دوران مدرسه چنگ زدم و همین باعث شده در حد متوسط باقی بمونم.تا حالا دیده بودید کسی اینجوری خودش رو بذاره گوشه رینگ و بی وقفه بزنه توی سر و صورت خودش؟!امیدوارم وقتی دوران نقاهت بعد از این زد و خورد رو گذروندم و تونستم دوباره خودم رو توی آینه نگاه کنم آدم دیگه ایی شده باشم هرچند که به عوض شدن جامعه ام کمتر امیدوارم.

من و کافه ام(2)

امروز کافه شلوغه.روز سیگاری هاست.دود سیگار کافه رو پر کرده.سیگاریها میگن دود سیگار هوس انگیزه.بعضی هاشون رو میشناسم.از مهمونای همیشگی کافه اند اما یه چندتایی هم هستند که انگار جدیدند.در کافه باز شد.یکی از همون همیشگی ها وارد شد.اما تغییر کرده انگار.آره مثل همیشه لباس نپوشیده.تازه هیچوقت بخاطر دود سیگار اخماش تو هم نمیرفت!اصلاْ چرا تنهاست؟رفت و نشست سر یکی از میزهای دو نفره.چند لحظه بعد دوباره در کافه باز شد.یکی از همون جدیدها وارد شد.به قیافه اش نمیخورد اهل کافه رفتن باشه.دستش رو جلوی صورتش توی هوا تکون داد که به همه بفهمونه از دود سیگار ناراحته.به نظرم اینکار از یه مرد خیلی بعیده.یعنی یه جورایی جلفه.رفت و نشست سر میز همون دختر که عوض شده بود.داشتم فکر میکردم اسم دختره چی بود.اما یادم نیومد شاید چون عوض شده بود اما اسم پسری که همیشه همراهش میومد رو یادمه.شاهو.اسمش جالب بود واسه همین یادمه.بار آخری که اومده بودند ۱ ماه پیش بود.معمولاْ هفته ای یکبار یا دو بار میومدند.اما یک ماهی میشد که ازشون خبری نبود و حالا دختر با یه پسر دیگه روبروی من نشسته بود.لبخند تصنعی دختره وقتی پسر اومد و سر میزش نشست دلم رو آشوب کرد.میشه آدم در عرض یکماه انقدر عوض بشه؟!مرد قبل از اینکه بشینه رو صندلی کیف چرم اصل و موبایل گرون قیمت و سوئیچ ماشینشو گذاشت روی میز.نشست روی صندلی لهستانی و پاهاشو انداخت روی هم.درست برعکس شاهو که با خنده وارد میشد و فقط یه کوله پشتی پر از نوشته با مداد و خودکار داشت و وقتی هم که مینشست پاهاشو گره میکرد دور پایه صندلی و دو تا آرنجشو میذاشت روی میز و زل میزد به دختر.به چشمهای دختره نگاه کردم.راضی نبود.شاد نبود.لبخند میزد اما.........صدای مرد رو میشنیدم که میگفت "آخه اینجا کجاست منو آوردی؟تو واقعاْ اینجا رو دوست داری؟و دختر"خب به پای رستوران هایی که شما میری نمیرسه اما بدک نیست".اه که چقدر بدم میاد از آدمهایی که یه بار میگن عاشق یه چیزی یا یه جایی یا یه کسی هستن و بعدش میگن بدک نیست.نمیدونم کیفیت زندگی رو در چی میدونن اینجور آدمها.کاش حداقل خوشحال بود.