فوتبال
داشتم از سرکار میرفتم خونه.هر دو دستام تو جیب مانتوم بود و داشتم با پام یه قوطی خالی شیرکاکائو رو هی شوت میکردم که رسیدم به کوچه خودمون.سرکوچه یکی از این سطلهای بزرگ زباله که بهش میگن مکانیزه هست که با اینکه خیلی هم جادار و بزرگه ولی همیشه به ارتفاع برج اعجاب انگیز میلاد توش آشغال جمع شده.خلاصه دولا شدم که قوطی خالی شیرکاکائو که یک عزیزی نوش جان کرده بود و جهت سرگرمی امثال بنده روی زمین رها کرده بود رو بردارم و بندازم توی سطل که یک لحظه یه فکر سمج پرید و چسبید به مغزم که "شوتش کن توی کارتن خالی کنار سطل زباله".بلند شدم و کمر راست کردم و با لبخند اطرافو پاییدم و دیدم نه کسی تو بحر احوالات من نیست که اگه نشد و نرفت تو کارتن بخواد بهم بخنده.مثل خروسهای لاری موقع حمله عقب گرد کردم و در یک حرکت بینظیر سر قوطی بینوا رو کوبیدم ته کارتن.چنان از حرکت زیبای خودم به وجد اومدم که مثل افشین خان قطبی چند متری پریدم هوا.درست همون لحظه احساس ناب و بکری اومد سراغم.من استعداد فوق العاده ای در فوتبال دارم.سرخوش از پیروزی و کشف جدیدم پیچیدم توی کوچه که دیدم یه تعدادی از پسربچه های کوچه دارن فوتبال میزنن(به قول خودشون!).از قضا توپ چل تیکه ی خوبی هم داشتن که انگار فهمید من چه فوتبالیستی هستم و طرفشو شناخت که قل خورد و اومد درست جلوی پای اینجانب.صحنه رو تصور کنید که من سرمست از پیروزی خودم رو در حد لیونل مسی و کریس رونالدو میبینم و از اونطرفم بچه ها هی داد میزنن که "بشوت دیگه" بابا بشوت نترس!".با خودم گفتم"دهه اینارو! من و ترس از توپ و شوت؟! حالا نشونتون میدم".مقنعه مو درست کردم و صدامو صاف کردم که بعد از شوت که میخوان بیان و از جلو منو تماشا کنن و رمز موفقیتمو بپرسن صدا و تصویر مناسبی داشته باشم.مجدداْ کانه خروس لاری عقب گرد کردم و با طیب خاطر چشامو بستم و شوتیدم و منتظر بودم با صدای سوت و دست بچه ها چشم باز کنم که صدای شکستن شنیدم.وای!زدم شیشه ترشی پشت پنجره آپارتمان طبقه چهارم رو شکوندم.همه ساکت شدیم.چی فکر میکردم و چی شد! از خجالت به رنگ پیراهن تیم منچستر دراومدم. رفتم جلو گفتم حالا چی میشه؟همه چشم به پنجره دوختیم ومنتظر صدای داد و بیداد و دیدن صورت همسایه عزیز بودیم.اما خبری نشد.یکی از بچه ها گفت"نیستن".وای که چقدر خوشحال شدم دلم میخواست بپرم و به خاطر این خبر خوش ببوسمش(فکر بد نکنید حدوداْ ۱۰ سالشه).یکی از بچه ها گفت"شانس آوردی خونه خودشونه".برگشتم و قاصد خوش خبر و نیگا کردم و گفتم"آره؟".خندید و گفت"آره.بیخیال خانم.خودم حلش میکنم.فقط موندم چطوری تونستی توپ و بشوتی اون بالا؟".منم که پر رو خودمو زدم به اون راه و گفتم"حالا سر یه فرصت مناسب میام به همتون یاد میدم عزیزانم".زدن زیر خنده.به پسره گفتم"به مامانم میگم یه شیشه ترشی واستون بیاره".دست از پا درازتر راهمو کشیدم که برم که یه دفعه یکیشون گفت"خیلی باحالی".یه خنده ای کردم و فهمیدم میخواسته بیشتر از این ضایع نشم.دمشون گرم.شاید تو فوتبال در حد کریس رونالدو نباشن اما تو مرام و معرفت پوز همشونو میزنن.
پی نوشت۱:این خاطره ی یکی از دوستام بود.من فوتبالم حرف نداره.
پی نوشت ۲:امیدوارم بازی جمعه قشنگ باشه و کیف کنیم از دیدنش(پرسپولیسم ببره).
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مهر ۱۳۸۹ ساعت 13:14 توسط بهناز
|